تبليغاتX
احقاق

تقویم را که روی سیزدهم خشکش زده بود ورق زدم . مثل عمر بی حاصل که تند تند می گذرد تند تند ورق زدم . اصلاً  نمی دانم دنبال چه روز وچه تاریخی باید بگردم . اصلاً چه کسی چنین صلاحیتی دارد که بگوید امروز سه شنبه است وفردا چهارشنبه  و... پس چگونه این روزها رامی شناسیم؟ چه معیاری برای این روزها وجود دارد و چه کسی می تواند...

آ ه،بحث های بیهوده وفکرها گندیده وسوال های یائسگی ،زندگی غوطی ور شدن در چنین لجن زاری است وتلاش برای رهای به خاطر هیچ . نه ،اینطور نیست ؟واقعاً زندگی تا این حد تیره وتار شده است؟ نمی دانم . واقعاً نمی دانم . گذشت آن روزها که برای هر سؤال جوابی داشتم و زندگی برایم بهشت برین بود.چرا ؟ چرا ندارد . فقط کافی است به من وزندگی من نگاه کنی تا به سوال مضحکت بخندی .

باران ،این آرام بخش با طراوت ،چرا نمی بارد روی تن خسته وتیره این روزه های خاکستری . آخر مگر ماچقدر ریشه هایمان را می توانیم در خاک به دنبال قطره ای آب فرو بریم . صدای رعد وبرق تمام وجودم را پرمی کند. دوست دارم بدوم تا سرکوه یا بروم ... روی خط سفید جاده راه  می روم وفکر می کنم ماشین مدل بالایی هستم . درست مثل کمری یا ماکسیما یا ... وروی همه فکرهای بد وجیز خط بطلان می کشم که  تا ابدیت تا انتهای تاریخ امتدا می یابد . تا آنجا که روبه روی غروب آدم وحوا نشسته اند . حوا سرش را روی پاهای آدم گذاشته و موهای بابلیس کشیده اش را روی شلوار جین آدم پهن کرده است . آدم که چشم های حوا را به خاطر عینک دودی yormat نمی بیند گیتار برقی می نوازد وغرق عشق می شود . با این کاردیگر حوصله آنها تا آمدن سفینه بهشت برای بردن آخرین نشانه های آدم از روی این غربت دلگیر و اندوهناک  زمین سرنمی رود .

صدای نکره ای درگوشم می پیچد و آشفته ام می کند.  فکر می کنم ازخواب طولانی بیدار شدم :)) چی شد ؟ ...خوابی؟ ...چی کار کردی؟ ... تقویم ونگاه کردی ببینی امروز چندم؟ ... یاالله بابا انقدر لفت دادن نداره ...))

تقویم را دوباره نگاه می کنم وبه اومی گویم که امروز سه شنبه هجدهم وتیراست . سرش را با بی تفاوتی تکان می دهد و چیزی را یاداشت می کند وهیچ حرفی نمی زند . حالم از این قیافه گرفتنش به هم می خورد . فکر می کند خیلی آدم مهمی است وخیلی باهوش وزکاوت وزرنگ است . واقعاً رئیس یک قسمت پیزوری در یک اداره دولتی آبکی آنقدر افتخار دارد که اوخودش راگم کرده  است . واقعاً آدم باید خیلی ابله باشد واحمق که به این چیزها دل ببندو ....

باید تقویم را دوباره نگاه کنم . حالم از نگاه کردن به این تقویم های کلیشه ایی که برای همه چیز زندگی ما برنامه ریزی می کنند بهم می خورد، ولی چاره دیگری ندارم . اصلاً حال و حوصله شنیدن لیچارهای این رئیس از خود راضی وبهانه گیری های زن غورغوریم را ندارم . همه چیز تکراری است : رفتن به فلان قسمت برای گرفتن فلان چیز ،نوشتن نامه الکی به فلان اداره ، شرکت در فلان جلسه بی خاصیت برای چورت زدن و.... یااینکه رفتن به بانک  برای دادن فلان قسط ، خرید کوفت ودرد وورم و... ، گرفتن فلان چیز از خیاطی و... همش همین است . هر روز همین است . تکرار های  چندش آور که همه چیز را می گیرد .مثل حرکت روی خط گردی است  با شعاع بسیار کوچک . درست مثل خر ... اصلاً زندگی همه اش ابری است و ... اما یک چیز دیگر زیر صفحه هیجده تیر نوشته ام . متوجه آن نشده بودم . عینکم را به چشم می زنم تا بهتر ببینم . چون فکر می کنم تکراری نیست . کمی جلوتر می روم وروی میز خم می شوم . تقویم را در دست می گیرم و بالا می آورم  درست روبروی چشمم نگاه می دارم :

((امروز روزی است که ...؟؟))

تقویم را روی میز می گذارم وروی صندلی چرخ دار ونرم ولو می شوم . کاملاً ناامید شدم . فکر می کردم چیز خاصی نوشته ام. ولی هرچه دقت کردم متوجه نشدم که چه چیزی نوشته ام . چندین با ر آن چند کلمه را خواندم . تقویم را به جهات مختلف گرفتم . ولی هیچ فرقی نکرد . با ناامیدی دوباره نگاه کردم . هرچند ناامید بودم ولی احساس می کردم از نوشتن آن کلمات منظوری داشته ام . سعی کردم فکر کنم وهمه چیز را مرور کنم . اصلاً من این عبارت را کی نوشته ام .؟ چه روزی چنین چیز ی را در تقویم نوشته ام . ناگهان فکرکردم شاید اصلاً آنرامن ننوشتم . با عجله دوباره تقویم را بالا آوردم وبه دقت به کلمات نگاه کردم. هرچند دوست داشتم به خودم بقبولانم که خط من نیست ولی هیچ نتیجه ایی نداشت . چون واقعاً خط من بود.

به تقویم خیره شده بودم و غرق در فکر بودم . یعنی این بازی احمقانه ایی است که خواسته ام با خودم بکنم ؟ آه چقدر سخت است فراموش کردن .حتی فراموش کردن بدی ها . باید همیشه به یاد داشت خیلی چیزها را . چاره ای نیست  . من روی تصویر خیالم می گردم وبه همه چیز شک می کنم. حتی به بودنم در اینجا . شاید خواب بودم ودر کابوسی که می دیده ام بیدار شدم ودیگر هیچ راه برگشتی ندارم . وای چه مفری از اینجا وجود دارد . هیچ کس هم نمی تواند من را یاری کند .چه کسی می تواندچیزی که در فکر وخیال من گذشته است را بخواند وبرایم رمز گشایی کند .چه احمقانه است .

دفترچه یادداشتم راباز می کنم . کاغذی روبرویم گذاشته ام ونکاتی را که باید در این دفتر نگاه کنم یادداشت کرده ام:تاریخ تولد اقوام درجه یک به ویژه فامیل زنم،تاریخ وفات اقوام دوست وآشنایان ، تاریخ ازدواج خودم و باز اقوام ، مناسبات خاص فامیلی و... تمام صفحات را ورق می زنم ولی هیچ نمی یابم ،هیچ . ودلم می گیرد :یادش به خیر، مادرم را خیلی وقت است که فراموش کرده ام .مهربانیش الان چقدر به دردم می خورد. حاضرم هرچه دارم بدهم تایکبار فقط یکبار دیگر برای یک دقیقه سرم را روی پاهایش بگذارم واز ته دل گریه کنم و او دست نرم وچروکیده اش را روی سرم بکشدو لوسم کند .ازروزی که اورفته دیگر هیچ محبتی ندیده ام ودلم به وسعت غروب گرفته است:آه مادر چه زود خسته شدی از ما از این زندگی وما را به غربت جاده های سرد و تیره سپردی . آه ...

مرور کردن هم هیچ فایده ای نداشت به جز اینکه چنان دلم گرفت که نمی دانم در این غروب خونین ودر این تنهایی که هر کس رفته به دنبال کیف خودش چگونه بایدخودم را خالی کنم . آه کاش بودکسی که...

ناگهان چیزی به ذهم رسید وتمام بدنم لرزید :نکند بازنم قراری برای کاری یا رفتن به جایی گذاشته بودم و...نه امکان ندارد . اگر اینطور بود حتماً دقیق می نوشتم از این بازیها در نمی آوردم .ولی شک مثل خوره افتاد به جانم . گوشی تلفن را برداشتم . باعجله جواب داد. می خواستم بااحتیاط صحبت کنم که اگر چیزی بوده نفهمد یادم رفته والاروزگارم سیاه است . خدا راشکر  که خودش خلاصم کرد)) چی ؟... چی می خوای ... زود باش عجله دارم وقت ندارم اراجیف تورو گوش کنم .)) چرا عجله داری مگه چیکار می کنی . (( به توچه آخه ...فضول هم شدی ...خوب زود باش لفت نده با مامانی اومدم خرید ... جان هرکس دوست داری بی خیال ماشو ...))

حوصله ام سررفته بودومی خواستم ورق هجدهم تیر را پاره کنم وبریزم داخل سطل آشغال وخلاص شوم که یاددوستانم افتادم . باخودم گفتم که این گونه نوشتن به کارهای دوره دانشجویی وفعالیت ها پرشر وشور آن ایام باید مربوط باشد .آن وقت ها از این کارها می کردم . به رمز چیزهای می نوشتم تا بعضی وقت ها یا همه نفهمند یا بعضی وقت ها هیچ کس نفهمد .همان وقت ها که به قول پدرم سرمان داغ بود وکله ما هم بوی قرمه سبزی میداد . یادش به خیر چه روزهای خوبی بود چه خاطرات قشنگی از آن وقت ها دارم ...

سعی کردم با یادآوری یکی از خاطرات بتوانم از آن عبارت رمز گشایی کنم . فکر کردم که الان همه چیز حل می شود . اما...خوب باید چه می کردم . باید جای خاصی می رفتم ویااینکه چیز خاصی رانگاه می کردم ؟نمی دانم .نمی دانم چه کار باید میکردم چون هرکاری کردم هیچ چیزی یادم نیامد .ولی امکان نداشت.ازروی صندلی بلند شدم و دور اتاق راه رفتم و به مغزم فشار آوردم .هیچ فایده ای نداشت . من مثل کشتی در گل نشسته بودم.

با ید کار دیگری می کردم. دیگر خسته شده بودم . سعی کردم از طریق دوستانم کاری کنم . دفتر چه تلفن را باز کردم . اسمی در خاطرم نبود . تمام دفترچه راگشتم . ولی نمی توانستم بدانم کدام اسم مربوط به دوستان آن وقت هاست .اما چیزی به دادم رسید . مشخصات مختصری که جلوی برخی از اسامی نوشته بودم .سریع تلفن را برداشتم وشماره را گرفتم :

الو ... الو ..ببخشید آقای فلانی ؟

چی ...آقای کی ؟

آقای فلانی ...شماهستید ؟

نه آقا اشتباه گرفته اید .

رفتم سراغ شماره بعدی . چند بارگرفتم تا آزاد شد :

الو ...الو ...آقای فلانی ؟

شما ؟

من ... من ... آقای ...

ببخشید به جا نمی آورم

اا یعنی چی ؟ با با دانشگاه ... جوانی وفعالیتهای ...

نگذاشت حرفم تمام شود وتلفن را قطع کرد. به شماره دیگر نگاه کردم . از هچکدام هییچ یادم نبود وفکر می کنم سالهای زیادی می گذشت که نه آنها رادیده بودم ونه صحبتی با آنها کرده بودم پس انتظار بیهوده ای بود .

دفتر چه تلفن را بستم ودر کیفم گذاشتم .سرم را روی میز گذاشتم وخوابیدم . نمی دانم چقدر گذشت که  باز همان صدای کریه در گوشم پیچید :

نه بابا ...به حق چیزای ندیده ... ساعت 9 شب شماهنوز سرکار هستید ؟البته فکر کنم تو خونه زنت نمی زاره بخوابی اینجا برای خوابیدن ماندی . ... پاشو پسر پاشو برو سرزندگیت ...

از در بیرون رفت . داشتم پشت سرش شکلک در می آوردم که ناگهان در را باز کرد وبرگشت .اصلاً به رویش نیاورد و با بی تفاوتی گفت :راستی باز یادم رفت ،امروز چندم بود؟

با صدای خفه وگرفته ایی گفتم : امروز سه شنبه است هجدهم تیرماه سال 1387

از در که بیرون رفت صفحه تقویم را با عصبانیت پاره کردم وداخل سطل آشغال انداختم .

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت توسط حسن یوسفی |

در ادامه مطالب قبلی  می خواستم نکات استاد را متذکر شوم که اتفاقی جالبی پیش آمد . استاد نسبت به داستانهای که در طول چندماه اخیر توسط علاقمتدان جوان و بی تجربه نگاشته شده انتقاداتی را مطرح کردند که بیش از هر چیز مربرط به ساختار کلی ونوع وقالب داستان ها بود.البته ایشان با بیان اینکه شرایط حاضر ویژگی هایی دارد که بدون توجه به آنها هیچ تحولی در داستان ها ایجاد نمی شود نسبت به کم اطلاعی حاد وغیر قابل اغماض نسبت به برخی مضامین واصول ابتدایی داستان نویسی در کثیری از آثار جدید خبر دادند .به همین جهت ایشان مبادت به تنظیم فرامین 13 گانه ای نمودند که بنده آنها را سیزده فرمان نامیدم . میرصادقی معتقد است که در حال حاضر هیچ یک از نویسندگان تازه کار نباید پا ازاصول مذکورفرابگذارند تا به درجه واندازه مشخصی برسند . اصول مذکور به شرح ذیل می باشد:

      سیزده فرمان    

1>  نگذارید شناخت شما درباره داستان خلاقیت شما راتضعیف کند ، داستان را اول بنویسید وبعد به خصوصیت ساختاری آن بپردازید .

2>   داستان واقعگرا بنویسید:تکیه بر تجربه ومشاهده ها در داستان تثبیت شده است .

3>   داستان نمادین وتمثیلی را فعلاً کنار بگذارید .

4>  به دنبال موضوعات جالب وپرکشش نباشید : در زندگی امروز حادثه وجود ندارد ،بلکه آنچه مهم است زندگی است .

5>  از خاطره ها وحوادث زندگی گذشته خود یا حوادثی که برای دوستانتان اتفاق افتاده وشما د ر جریان آن بوده اید یا می توانید از کم و کیف آن مطلع شوید استفاده کنید .

6>   در صورت ضرورت نوشتن داستان نمادین ،داستان واقعگرای نمادین بنویسید (مانند کارهای جویس)

7>   از به هم بافتن حوادث به کمک تخیل خود پرهیز کنید .

8>  داستان بدون حادثه وجود ندارد ،شما سعی کنید تاحد امکان این حادثه را در داستان تعدیل کنید . به عبارتی از حادثه های فیزیکی بکاهید وبه حادثه های ذهنی بیافزائید .

9>  در نوشتن داستان بیشتر به تحلیل روانشناختی (چه مستقیم وچه غیر مستقیم )، جزئیات توجیحی ، توصیف دقیق فضا ورنگ وتأکید وظایف صحنه توجه کنید .در ضمن در انتخاب آنها ایجاز را همیشه رعایت کنید .

10>                       داستان ارائه تجربه است با شفافیت کلمات .

11>          تا حد امکان از نثر گفتاری یا محاوره ای بهره بگیرید . چون نثری است که مردم با آن محاوره می کنند . داستان را باید همانطور که مردم حرف می زنند نوشت .

12>          در ارائه تجره صادق باشید و از موضوعاتی که هنوز برایتان بیات (کهنه ) نشده یا داوری شما نسبت به آنها هنوز تثبیت نشده بپرهیزید .

13>                       پیش از نوشتن داستان موضوع آنرا برای کسی نقل نکنید .

<< استاد فرمان های دوازده وسیزده را نسبت به سایر بندها داری اهمیت بیشتری اعلام کردند.>>

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت توسط حسن یوسفی |

((البته که با ید اینطور باشد ،پس چه خیال کرده اید ؟هان ... واقعاً طرز فکر شما با واقعیت های روز هیچگونه نسبتی ندارد . چه کسی مهم تر از رئیس جمهور ما واصلاً چه کشوری مهم تراز کشور ما؟ هان ...چی شد جواب ندارید بدهید ؟...زود باشید بابا ... اعتراف کنید که اشتباه کرده اید ... زود باشید آقا دیر شد اتوبوس توریست های بی حجاب به سلامت از ایران خارج  شدا ... ای بابا ))

خوب ،چه باید گفت که اندر حکایت ترور یا روبوده شدن رئیس جمهور محترم در کشور عراق بسیارگفته اند ومارا نشاید که در بین حکما وعرفا وادبا عرض اندام کردن . اما چون مطالب صدرالذکر را یکی از دوستان نزدیک بنده که از طرفداران دو آتشه رئیس جمهور بود بیان کرده ،این اجازه را به خودم دادم که فقط وفقط در جهت اطلاع ایشان مطلبی را بیان کنم وواسلام . البته همانطور که گفتم من وامثال من هیچگونه حقی برای دخالت در اینگونه امور را نداریم وبه همین جهت پیشاپیش از کلیه آقایان محترم به خاطر این بی ادبی عذر خواهی می کنم .

اما نکته ایی که می خواهم بگویم را از فیلم های سینمایی اقتباس کرده ام .بی شک هر یک از مایکی از این فیلم های آمریکایی پرطمطراق را دیده ایم . خوب با کمی دقت می توان متوجه شد که فیلم ها در واقع نمایی کوچک از واقعیت های اجتماعی آن کشور است . حال نگاهی به یکی از این فیلم ها که اسمش را هم یادم نیست بیاندازیم . منظور فیلم ترور کارتر است . آیا دقت نکردید که برای انجام این مهم ،آنهم یک  گروه غیر دولتی چگونه برنامه ریزی کرد وبه نتیجه رسید . حال اصلاً کاری ندارم که چهرها وشخصیت های دولتی نیز درآن دخیل بوده اند یا خیر . فقط می خواهم این را بگویم که یک گروه کوچک اما حرفه ای با توجه به تدابیر امنیتی چه راحت توانست به نتیجه دلخواه خود برسد . جالب توجه اینکه اف.بی .آی در حال حاضر محل آموزش اینگونه فعالیت ها ،آن هم از نوع بسیار پیشرفته اش است . در واقع آمریکا مرکز اقدامات محرمانه وسری است که دراکثر موارد نقشه های آنها به نتیجه رسیده است . حال با این اوصاف باید به این سوالات دوست عزیز ماجواب دهد :1- با توجه به شرایط مذکور چگونه شد که هئیت ایرانی از برنامه ترور مطلع شد ؟ 2- اگر جاسوسان خوب این اقدام را انجام دادند چرا با توجه به اطلاع کامل برنامه سفر رئیس جمهور در هیچ یک از مراحل تغغیر نکرد . ؟ بی شک پاسخ گویی به این سوال با استناد به همان موضوع وجود دوکاروان چندان معقولانه به نظر نمی رسد . چون ماکه اشخاص عادی هستیم ومرگ وزندگی ما هیچ اهمیتی ندارد اگراز کوچک ترین احتمال خطری  در برنامه روزانه خود مطلع شویم صد در صد از خانه نه خارج می شویم ویا شاید اقدامات امنیتی بیشتری مثل گزارش موضوع به پلیس یا مطلع کردن دوستان قدرتمند خود و... به کارمی بریم . 3- حال با این اوصاف ایا گروه تروریستی اقدامی هم به عمل آورد یا اینکه از طریق جاسوسان خود مطلع شد ویا اینکه اقدامات امنیتی آقایان چنان ایشان را گیج کرد که قید ترور واین حرف ها رازدند .

به نظر نگارنده با توجه به شناختی که از این گروه های تروریستی آن هم از نوع دولتی آن پیدا کرده ام اولاً در صورتی که چنین نقشه ایی داشتند می توانستند آنرا به ویژه با توجه به شرایط خاص عراق عملی کنند ثانیاً در صورت لو رفتن نقشه سریعاً اقدامات جایگزینی را به عمل می آوردند . چون بی شک به آنها توصیه شده که این فرصت طلایی است که امکان دارد دیگر هیچ وقت دیگر پیش نیاید .ثالثاً در ضمن در صورت بروز هر گونه مشکلی نقشه خود را عملی می کردند ودر نهایت با شکست مواجه می شدند .به عبارتی آنها ریسک شکست را به امید موفقیت می پذیرند .

خوب امیدوارم دوست عزیز ما یا بتواند جواب ما را بدهد یا لااقل قانع شود. البته چندان امیدوار نیستم ،چون در طول این مدت اینهمه جواب های مستند ودقیق داده شد ولی کوچک ترین  تغییری در نظر آنها پیش نیامد حالا می خواهند به مطلب سینمایی من جواب بدهند یا با آن قانع شوند .به همین جهت بایدحداقل نکته مهمی را به آقایان یاد آور شوم و بگویم که امکان دارد این حرف ها و مطالب مختلف به آقایان تروریست واف.بی .آیی ها بربخوروبخواهند قدرت وتوانایی خود را برای اثبات نادرست بودن مطالب بیان شده با یک اقدام تروریستی مشابه اما واقعی به ما نشان دهند. پس دوستان کمی احتیاط کنید .

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت توسط حسن یوسفی |

همسشه بي صدا ،بي خبر از راه مي رسد .حتي بدون در زدن يا گفتن اِهن...وچنان كنگر مي خورد ولنگر مي اندازد كه نگو . به او نگاه نمي كنم يا به حرف هايش گوش نمي كنم ومي روم به اتاق خواب ومثلاً مي خوابم . يا اينكه خودم را با تلويزيون يا كامپيوتر يا هر چيز ديگر ي كه دم دستم با شد سرگرم مي كنم . ولي او بي تفاوت مي نشيند ونمي رود . هر كاري كه فكر كنيد كرده ام ، ولي هيچ جوابي نگرفته ام: حتي هركاري كه فكرش را هم نمي كنيد ،

       - مثلاً؟

-         در توالت به مدفوعم نگاه نكرده ام ، درست سه ماه تمام . باور كنيد كه كار خيلي سختي است . اگر باور نمي كنيد ،چند روز اين كار را انجام دهيد تا بفهميد چقدر سخت است .

-         جرا اين كار احمقانه را كرده ام ؟

-         خوب چه بگويم كه وقتي آدم گرفتار مي شود ، براي خلاصي ورهايي حاضر است به هر كاري دست بزند.

ولي باور كنيد كه هيچ نتيجه ايي نگرفتم و نا اميد تر شدم . جالب اين است كه هر چه جلو مي رفتم و از كارهايي كه انجام مي دادم نتيجه نمي گرفتم نا اميد تر مي شدم .

       -بعد چه كار كردم ؟

       -جانم براي شما بگويد كه شروع كردم به واگويي دردم با هر كس كه پيدا مي كردم . از راننده تاكسي گرفته تا بچه كوچك خواهرم و... با اين كار كمي دلگرم شدم . چون تقريباً به اين نتيجه رسيدم كه اكثر مردم به مشكل من گرفتار بوده اند يا شده اند و يا خواهند شد . در ضمن با توجه به راهكارهاي مختلفي كه مطرح مي كردند اميد حل معضل برايم افزايش پيدامي كرد .

       - چه راهكار هاي پيش پايم گذاشتند ؟

       - آخ عزيزم ...امان از اين مردم متخصص و تحصيلكرده دكتر و مهندس روانشناس و منجم و مورخ و محدث و مفسر و كاتب وكاشف وكاهن و ... اين از يك طرف وازطرف ديگر به قول مولانا امان از اينكه هر كس به ظن خود شد يار من . يك نفر پيدا نشد كه دربرابر آه وناله من اظهار تخصص نكند و بنده را به مراجعه به متخصص اين موضوع راهنما كند .اما جالب تر ازهمه توصيه هاي اساتيد محترم است : به سفارش يكي حدود يك ماه شب ها نشسته خوابيدم ،  به توصيه ديگري دو ماه با همسر بينوا جماع نكردم ،به اصرار احدي ديگر يك سال هر روزصبح يك ساعت دير سر كار رفتم ، به تجويز دوستي جمعه ها با شورت در خانه چرخيدم ، به پيغام (sms) ناشناسي يك هفته سر پا ادرار كردم ، به خواهش قوم وخويش پنج روز علف خوردم و... 

اما افسوس از اينكه به اندازه سر سوزن مشكل ما حل نشد  و همچنان سر زده وبي خبر از راه مي رسد وتا زماني كه دلش بخواهد مي ماند .ولي كمي تفاوت هاي قابل توجه در زندگي ام ايجاد شده است .

-         مثلاً؟آيا جنابعالي ازتفاوت هاي حادث شده رضايت خاطر داريد ؟وتأثيري در مشكل شما ايجاد شده است ؟

-         بع...له ، اما نه به معني تأييد سؤال شما . نخير ... مشكل به قوت خود باقي است . ولي تغييرات حادث شده : چندي ماهي است كه خانه نشين شده ام (به جهت تأخير هاي يك ساعت درروز در طول سال گذشته پس از دو نوبت اخطارو نمي دانم درج در پرونده واز اين مزخرف ها از اداره اخراج شدم ) فردا صبح اخرين جلسه دادگاه خانواده كه با دادخواست طلاق همسرم آغاز شده است تشكيل مي شود . جالب اينكه ابتدا به جهت  زائل شدن توانايي جنسي درخواست طلاق كرده بود كه وقتي دادگاه گفت اين عيب فقط در زنان باعث حق طلاق براي مردان مي شود ، همسرم  وكيل گرفت كه پس از آن به جهت جنون دادخواست طلاق دادند.( علت اصلي اين موضوع چندماه جماع نكردن بود كه البته ايشان مستقيماً نه به اين جهت بلكه پس از جند با رعشوه گري و بي تفاوتي از من با توجه به شناخت سابق به ارتباط هاي  غير اخلاقي بنده ايمان پيدا كرده و پس از آنكه كوس رسوايي من را همه جا نواختن وطي يك مراسم با شكوه حقير ومعشوقه غابيم را مورد لعنت ونفرين قرار دادند اقدام به طلاق كردند.)خلاصهكنم معده در د( علف خوردن ) و آرتورز گردن ( شب بيدار خوابيدن ) و بيماري آلت تناسلي ( به جهت سرپايي ...)و ... تو خودت هر جه دلت مي خواهد به فلاكت وبد بختي ما اضافه كن ...

اما همچنان مي آيد و مي رود . ولي حالا چه خوب است . واقعاً در برابر مشكلات جديد آمدنش بس غريبانه لذت بخش و دلچست است . ديگري فرقي نمي كند كي بيايد وكي برود . اين غم غريب و دلتنگي و افسردگي را مي گويم . اصلاً خبر نمي كند . نا گهان در اوج شادي و نشاط كه ديگر برايم خواب وخيال شده است سرمي رسد  وچنان در خانه دلم آشيانه مي كند كه نگو . احساس خفگي مي كنم . دوست دارم فرياد بكشم ودر خيابان ها بدوم . چنان شور و ولوله ايي در وجودم ايجا د مي شود كه هيچ چيز نمي تواند آرامم كند . در اين گونه اوقات كه سر زده مي رسد حتي به مرگ شك مي كنم . به اينكه با مرگ هم آرام شوم اعتقادي ندارم و اين حالم را بدتر مي كند . و امان از اين آرام بخش هاي مخدر و خانمان سوز .چرا كه نه تنها درمان نمي كنند بلكه ضمن اعتياد و چرتي شدن تمام غم و افسردگي و دلشوره واضطراب را به خواب هاي قرصي مي آورند ، كه اين حال واحوال در خواب وحشت ناك تر است

آه ... ببخشيد . بايد چند لحظه ايي شمارا تنها بگذارم . sms برايم فرستاده اند .خداي من شاهين است .تازه پس از يك سال از كاندا برگشته . واي ... چه اتفاق جالبي ...قراربود از آنجا سوغات براي من شيوه درمانم را بياورد . مطمئنم كه دست پر آمده  و به خاطر همين ساعت چهار صبح برايم sms فرستاده است . بايد سريع ببينم چه راهكاري براي اين درد من آورده است . شك ندارم كه شيوه هاي آنطرف آب كار آمد تر ومداورگر هستند...

پس فعلاً مرا ببخشيد واز خودتان پذيرايي كنيد ،شرمنده خونه بي زن بهتر از اين نميشه ...

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت توسط حسن یوسفی |

 مظلوم ترين كلمه در ادبيات فرهنگي - سياسي ما ايرانيان كه با ظلم الفت ديرنه داريم آزادي بوده است .نمي دانم چه مي خواهم بنويسم يا چرا بايد بنويسم .ولي فقط مي دانم هيچ چاره ديگري به جزنوشتن در شرايط موجود ندارم .من كه نمي توانم مثل مادرمجيد توكلي يا پدر احمد قصابان يا خواهر احسان منصوري آه بكشم وهمچون ابر بهاري اشك بريزم و از دوري آنها زندگي را براي خودم زهر مار كنم .آنها به خاطر منافع شخصي است كه يك سال را در زندان سپري مي كنند نه به خاطر آزادي ،عدالت وبرابري ما ايرانيان ؟ آه ...چگونه اين درد را بايد قلمي كرد وبه ديگران تفهيم كه توكلي وقصابان ومنصوري نه چك برگشتي داشته اند ونه كلاهبرداري كرده اند ونه زبانم لال تجاوز به حقوق وعرض وناموس ديگران . آنها فقط مثل من كه الان قصد ياد آوري واطلاع رساني وبيداركردن حافظه خفته شما را دارم ، قصد اصلاح وآگاه سازي داشته اند . منتهي دايره فعاليت آنها كمي گسترده تر از يك وبلاگ بوده است . يا اينكه در تشكلي كه تاريخچه ديرنه در مبارزه براي احقاق مفاهيم متعالي وارزشمند دارد عضويت داشته واز خواب غفلت بيدار شده بودند . نمي دانم شما بگوييد كه آيا فعاليت ها ي مذكور جرم است ؟ آه ...كه اگر اينگونه با شد ديگر نبايد نفس كشيد . 

داشتم روزنامه كارگزاران را تورق مي كردم كه چشمم به خبر مربو ط به دانشجويا ن مذكور افتاد . اول از جسارت وروحيه وشهامت آنها پس از يك سال حبس به جهت درخواست از رئيس قوه قضائيه براي انتشار علني پرونده محكوميتشان لذت وافري بردم . در ضمن به درايت وتيزهوشي وذكاوت آنها با عنايت به فشارهاي روحي وعصبي زندان احسنت گفتم . اما بعد از آن  كه خبر مربوط به تصويب قانون مربوط به جرم سياسي را ديدم ديوانه شدم ودوست داشتم سرم را به ديوار بكوبم و بي اختيار آرزو كردم كه كاش آن جوانان دانشجو و دانا و شجاع بودند ومي توانستند فرياد اعتراض ما را به گوش مسؤلين برسانند ومردم را به جهت تصويب  چنين قانون عهد با ستان براي اعتراض به حركت وادارند . چه مي گويم قانون عهد باستان كجا واين قانون كجا .

به نظر من قانون مذكور تلاش براي نهادينه و قانون مند كردن وضعيت موجود است . چرا كه بدون وجود قانون مورد بحث بسياري از فعالين سياسي واجتماعي به اتهام تشويش اذهان عمومي ،اخلال در نظم و اغتشاش در زندان به سر مي برند .آيا واقعاً اقايان اينگونه اقدامات را تأييد كرده ومثمر ثمر مي دادند كه براي نهادينه وقانوني كردن آن تلاش مي كنند؟ 

بسياري از مسؤلين محترم نظام ما ،اعم از محافظه كار واصلاح طلب ،ادعا دارند كه در نظام ستم شاهي طعم زندان وشكنجه را كشيده اند وبرهمين اساس ظلم و استبدا وخفقان را نامطلوب وآفت  نظام هاي سياسي مي دانند. حال كه اصلاح طلبان خانه نشين هستند بايد از محافظه كاران داري سمت دولتي وحكومتي سؤال كردكه آيا آنها برخورد ها ي امروز را با فعالين سياسي واجتماعي وفرهنگي تأييد مي كنند ؟ آيا اين اقدامات از آفات نظام سياسي ما محسوب نمي شود؟ آيا آقايان نگاهي به مطبوعات كشور نمي كنند و وضعيت بازداشت ها و حبس ها را بررسي كرده اند ؟بي شك اگر مطبوعات آزاديخواه خجالت نمي كشيدند و بيم از توقيف و بند وزنجير نداشتند در هر شماره خود يك صفحه يا حداقل يك ستون به زندانيان سياسي و... اختصاص مي دادند .

من برخلاف برخي از دوستان وبلاگ نويس كه با ذات نظام سياسي موجود مخالف هستند ، اعتقاد به اصلاح و حركت در راستاي قوانين موجود دارم كه خود به معنا ي تأييد حكومت ونظام است . چرا كه معتقدم اولاً: با برخي اصلاحات وتغييرات امكان اصلاح وجود داشته وهيچ نيازي به تغيير نظام سياسي موجود نيست .ثانياً : با نگاهي به شرايط موجود سياسي داخلي وبين المللي وهمچين وضعيت اجتماعي وقومي ونژادي وفرهنگي  مي توان چشم بسته دانست كه بروز هر گونه تغييرات يا پيش آمدن اخلال در نظام سياسي موجود زمينه اغتشاش ،آشوب وكشت وكشتار ، تجزيه كشوروازهمه مهم تر هجوم بيگانگاني كه سال هاست صابون نفت ومعادن ومنابع مارا به دل مي مالند محرز مي باشد كه در آن بلوا قوزبالا قوزخواهد بود .

با توجه به اوصاف مذكور همانطور كه دوستان فعال بايد در نگرش وديدگاه خود تغييراتي بدهند ،به طريق اولا مسؤلين وموضعين قوانيني مانند قانون مذكور بايد در راستاي منافع مردم حركت كرده ودست از اقدامات وفعاليت هاي كه نتيجه آنها ايجاد محدوديت وپايمال كننده آزادي مردم مي باشد دست بردارند ويا حداقل عرصه را به انسان هاي لايق وشايسته كه از اقبال عمومي برخوردارند بسبارند وتا آنجا كه مي توانند آسيب كمتري به ميهن عزيزما ،ايران ،برسانند .به اميد  .آن روز ..

 

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت توسط حسن یوسفی |

خوشبختانه چندي است كه تقدير روي خوش به ما نشان داده و تلمذ در محضراستادي بزگوار قسمت ما شده است . بي شك اكثراً جمال مير صادقي را مي شناسند واگر داستاني از اونخوانده باشند لااقل نام اوراشنيده اند .مدتي پيش آشنايي با دوستي صاحب قلم وخوش ذوق و داستانسرا باعث شد كه هر ازگاهي در معيت ايشان به خدمت ‌آقاي مير صادقي برسيم . ابتدادوست داشتم هر چه استاد مي گويد ياداشت كنم تا ثبت شودو به فراموشي سپرده نشود .تذكر استاد وارجاع دادن ايشان به كتابهاي ارزشمندي كه در حوزه دادستان نويسي نوشته اند باعث شد فقط نكاتي را ياداشت كنم كه در كتابهايشان مكتوب نشده است . ابتدا قصد داشتم از اين دست نويس ها در جايي ديگر استفاده كنم ،ولي با شروع به فعاليت وبلاگ تصميم گرفتم تا آنها را در وبلاگم استفاده كنم .از اين پس سعي خواهم كرد هر هفته يكبار نكته ايي از تذكرات استاد  را براي كليه علاقمندان مكتوب كنم . البته در فرصت ديگر سعي خواهم كرد جداگانه هر يك از كتابهاي ميرصادقي را نيز معرفي كنم.                        

 

شكل ومحتوا                                       

 

نوشتن داستان ازجمله فعاليت هاي ادبي است كه علاوه بر قريحه واستعداد نيازمند فراگيري اصول وشيوه هاي متداول آن مي باشد . نكات ودروس داستان نويسي را مي توان به دو دسته كلي تقسيم كرد : نكات مربوط به محتوا –نكاتمربوط به فرم وشكل .البته مي توان گفت برخي از بزرگان تأكيد برمحتوا وبرخي تأ كيد برشكل وفرم دارند كه البته آنها موضوع بحث ما نيست . اما نكته قابل توجه در اين بين نوع رابطه محتوا وشكل است .آيا ضرورتي دارد كه شكل داستان را با توجه به محتوا طرح كرد ؟يا اينكه محتوا را منوط به وضعيت شكل دانست كرد؟و…آقاي مير صادقي در اينخصوص به نكته قابل توجه ايي اشاره كرده اند : ايشان معتقدند كه ضرورتي نداردكه با توجه به محتوا شكل داستان را طرح كرد . درواقع اگر موضوع داستان مربوط به شخصيتي است كه در زندگي دچار كسالت و افسردگي است ، هيچ ضرورتي ندارد كه داستان وشكل نوشتن آنرا با كسالت همراه كرد .در واقع اگر موضوع داستان مربوط به هر چيزي با شد اجباري وجود ندارد كه نويسنده درهنگام نوشتن ،شكل داستان را منطبق بر محتوا كند .البته قابل ذكر است كه منظور ازشكل در اينجا نوع بيان وروايت داستان است . به عبارتي نمي بايست داستاني را كه موضوع آن غم و مصيبت شخصيت داستان است غمگين نوشت . ميرصادقي معتقد است كه با اين كار نويسنده موجب كسالت ،افسردگي و دلزدگي خوانده مي شود . وچه بسا خوانده بدين طريق هيچگونه لذتي از داستان نبرد وحتي آنرا نيمه كاره رها كند.

 

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت توسط حسن یوسفی |

هر چند كه ما ايرانيان از عرصه اطلاع رساني آزاد وبدون سانسور بهره چنداني نبرده ايم ، ولي شايد به خوبي كشورهاي دموكراتيك به  اطلاعات روز كشورمان وچه بسا جهان دست مي يابيم . البته اين روند دسترسي به اطلاعات را بايد ناشي از وضعيت موجود اطلاع رساني دانست . زيرا دانستن كه از جمله حقوق ذاتي انسان محسوب مي گردد را نمي توان با توقيف چند مطبوعه ويا فيلترينگ چند سايت زائل كرد .به همين جهت با محدود شدن امكانات مدرن براي دسترسي به اخبار واطلاعات مردم به شيوه هاي سنتي وغير قابل توقيف و فيلتر رجوع مي كنند .با اين اوصاف به نظرنگارنده گسترش شايعات را نمي بايد تقبيح كرد .             

با توجه به مطالب مذكوربايد بيان داشت كه پذيرش بدون تحقيق وتأمل شايعات ناپسند وغير عقلايي است ، به ويژه به جهت فعاليت عده ايي انسانها بيمار يا مغرض يا به لسان آقايان معاند در گسترش اكاذيب واراجيف در غالب شايعات وهمچنين عدم انتقال صحيح وبا دقت توسط عامه مردم . حال با اين توضيحات قصد دارم من بعد،اخبار واطلاعاتي را كه در بستر شايعات به گوشم مي رسد، پس از تحقيق وتفحص، در وبلاگم قراردهم .                                                            

چندي پيش يكي ازدوستان در خصوص جايگاه يكي از نمايندگان مجلس درجنوبي ترين نقطه تهران مطالبي گفته بود كه چندان به آن توجه نداشتم .چون ضمن اطلاع ازوضعيت شهرهاي بومي ،به خوبي مي دانستم كه اين وضعيت منحصربه ايشان نيست ودر خصوص ساير نمايندگان شهر هاي كوچك نيز مي توان شاهد اينگونه مسائل بود.لازم به توضيح است كه منظورم از وضعيت ،موقعيت واعتبار محلي ونفوذ قابل توجه آنها در نهادهاي وسازمان هاي مختلف ودر برخي موارد تمكن وثروت قابل توجه است .حال درمواردي كه موردماراشامل نمي شود واميدواريم كه بسيارنادر باشد ،اينگونه نمايندگان حرف اول و آخرشهر را مي زنند و هيچ كس را ياري مخالفت و اعتراض نيست ،در واقع تمام اركان شهر زير نفوذ آنها بوده كه انواع بهره براري هاي مجاز وغير مجاز را از هر چيزكه بخواهند مي كنند . به عبارتي نوعي حكومت محلي يا به تعبير ديگر احيا گر نوعي فئوداليسم مدرن مي باشند كه به تبع ايام نمايندگي پس ازخروج از مجلس نيز حاكميت نيم بندي خواهند داشت .بنده به شخصه شاهد چنين شرايطي در هيچ يك از نفاط كشور نبوده ام ولي متأسفانه يا خوشبختانه شايعاتي در اينخصوص در تاكسي وصف نان و ايستگاه مترو...شنيده ام كه تا حال حاضر نتوانسته ام مستنداً مستدل صحت آنها راتعيين كنم.                                                                                                                                    بگذارم وبگذريم كه به اطاله هاي خطرناك دچار نشوم . اما در خصوص نماينده عزيزمورد بحث همانطور كه گفتم مطالب شنيده بودم كه براي بررسي آن حركت كرديم كه هم سياحت بود هم زيارت . خلاصه به آنجا رسيديم كه كارگري را يافتيم كه در مناسبتي كارگري حضرت نماينده مورد بحث را كرده بود .البته حرف هاي بسياري شنيديم كه به دلايل مذكور قابل بيان نيست ( برخي از اهالي ضمن بيان مطالبي قول دادند كه مستنداتي ارائه خواهند كرد كه در اينصورت از آن موضوعات نيز در اين قسمت استفاده خواهد شد .)                                                          

كارگر عزيزما خاطره شبي را براي ما تعريف كرد كه نماينده محترم به مناسبت بلوغ فرزندش جشن تكليف با شكوهي برگزار كرده بود كه بسيار از شخصيت هاي سرشناس در آن شركت داشته اند .به قول كارگر عزيز: ((بعضي از مهمانها را ماها فقط در تلويزيون مي بينيم .)) با توجه به مهمانها از كارگر حساس از غذاهايي كه طبخ كرده بودند سؤال كردم (( چند نوع غذا طبخ شده بود با دسر ونوشيدني ،مثل جشن عروسي پول دارها ،مگه تا حالاتواين جشن ها مهمان نبودي ،همه چيز بود تا دلت بخواد)) .خلاصه خيلي حرف ها از آن شب زد كه ضرورتي به بيان تمام آنها نيست .اما موضوع جالب نوع وكيفيت برگزاري جشن وهزينه ايي  است كه براي آن شده . متأسفانه رقم قابل توجه براي برگذاري اين جشن هزينه شده است كه به قول كارگر بينوا مي شد با آن سه ،چهار دختر وپسر جوان را به خانه بخت راهي كرد. در ضمن نكته جالب ديگر مهماناني است كه به اين جشن دعوت شده اند . همانطوركه در اكثر برنامه هاي تلويزيون شاهد بوده ايم اينگونه جشن ها جنبه معنوني داشته وبا حضور تعدادي ازكودكاني است كه به سن بلوغ مي رسند . اما در جشن نماينده محترم تازه بالغي ديده نمي شده است .مثل اينكه روي كارت هاي دعوت درج شده بوده ك از آوردن كودك خوداري كنيد ؟!در ضمن همانطور كه گفتم جشن تكليف بيشتر جنبه معنوني دارد نه تشريفاتي ، به همين خاطر برگزاري چنين جشني نشانه اين است كه نماينده محترم به بهانه بلوغ فرزندش اهداف ديگري را پيگيري مي كرده است . البته اميدواريم  كه لااقل فرزند ايشان تقريباً درسن بلوغ با شند نه اينكه در شرف ميانسالي !!                                                                         

حال با اين توضيحات دوست دارم ازاين نماينده محترم كه خود را اصوالگرا نيز معرفي مي كند سؤال كنم كه آيا مطالبي كه درخصوص فقروحمايت از مستضعفين بيان مي كنند حرف توخالي است ؟ يا اينكه انجام به عهده ديگران است وايشان فقط وظيفه تذكر دهي دارند ؟ و آيا قبح مجالس لهو ولعب فقط به جهت عدم پوشش اسلامي يا شرب خمراست ؟ يا اينكه از نهي هاي مهم وغير قابل اغماض پرهيز از اسراف و حيف وميل كردن اموال شخصي يا عمومي است وهيچ تفاوتي در اين مورد ما بين مجالس پوشيده وغير پوشيده نيست ؟                        

امادر پايان خيلي دوست داشتم بدانم كارگر عزيزما چرا دل پور از نماينده محترم ما دارد . اوگفت :((در اواسط مهماني يكي از آقايان بسيار نزديك به نماينده شهرستان ما كه كارهاي جشن راانجام مي دادبه آشپزخانه آمد .ماداشتيم ماست ها وميوه هاي بسته بندي را جايه جا مي كريم كه ناگهان با عصبانيت وپرخاش گفت از اين ماست وميوه ها كسي برندارد وبه خانه نبرد ، آمار داريم يكي كم بشه از دستمزد شما ها كم ميكنم .اينها را گفت ورفت وتا آخر مجلس مدام مواظب ما بود تا چيزي از آشپزخانه او بيرون نبريم . همانجا مي خواستم ول كنم وبروم ،ولي يكي به خاطر قسم سيد ( سرآشپز) وديگري هم به خاطر اينكه چند وقني بود كار نكرده بودم ونياز به پول داشتم وبه زن وبچه هايم قول داده بودم فردا شب مي رويم خريد . كارم را آن شب انجام دادم ودستمزد كمي هم گرفتم ،به همين خاطر با خودم عهد كردم كه ديگر در هيچ جا در چنين مجالسي كار نكنم .))                                                                         

ديگر تحليل بقيه مطلب را به عهده خوانندگان محترم مي گذارم باشد كه نظرات شما در خصوص اين نماينده محترم بخوانم .اما ابن نكته نگفته نبايد باقي بماند كه براساس سنت آشپزخانه ها پس ازاتمام كار كارگران وآشپزها به جزحقوق مقداري غذا نيز همراه خود مي برند . اما متأسفانه اين نماينده محترم به جزاينكه حقوق كارگران را كامل نداده است ،به آنها نه اجازه داده تا غذايي آنجا بخورند ونه غذاي با خود براي خانواده چشم به راه خود كه مي دانند آجا چه خبراست ببرند .واقعاً اين چيزها ديگر هيچ ارتباطي به سياست و حمايت مطبوعاتي وحزب بازي ندارد وبه معرفت و انسانيت اشخاص باز مي گردد...پس شما خود حديث مفصل بخوانيد از اين مجمل ... 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت توسط حسن یوسفی |

هميشه شروع كردن برايم سخت بوده است .حتي براي انجام دادن ساده ترين امور  دادن ساده ترين امور چنان گرفتار نحوه وچگونگي شروع وآغاز مي شوم كه در اكثر موارد ازموضوع اصلي غافل مي شوم . درواقع مي توانم بگويم كه به مرور دراين مورد دچار وسواس شده ام كه براي مبارزه باآن بي شك به روانشناس نيازمندم . البته مثل غالب بيماران رواني نه تنها خود را بيمار نميدانم، هراز گاهي مدعي مي شوم كه روح فرويد پس ازساليان دراز در جسم من حلول كرده است .بگذاريم و بگذريم .

حال اين مشكل در شرايطي كه قدم هايم براي اولين بار در فضاي مجازي مي گذارم گريبانم را رها نمي كند. البته فكر مي كردم اينجا همه چيز فرق مي كند و جو ديگرحاكم است . ولي پس از آنكه دوست خوبم ،حميد رضا ،پس ازچند دقيقه كلنجاررفتن با كامپيوتر روبه من كرد وگفت:(( بفرمائيد آقا اين هم وبلاگ شما)) ، و من پشت رول نشستم، ديدم همان آش وهمان كاسه است .به همين خاطر تصميم گرفتم همان كاري كه درمورد قلم وكاغذ قصد انجام آن را داشتم به اجرا بگذارم :يعني هر چه مي خواهد دل تنگم بنويسم وبه دنبال لفاظي و جمله سازي واينطور چيزها نباشم .البته براي اين كار بايد فكر و روانم را آزاد بگذارم وپرنده خيال جانم را پراوز دهم  .درواقع بايد وسيله ايي باشم براي اينكه تراوشات ذهن و روحم را از تصوير و خيال و انتزاع به حرف و كلمه و جمله و به تبع آنها به معاني و مفاهيم تبديل كنم ..باز بگذاريم وبگذريم .

اگر همين دو سال پيش به من مي گفتن كه چند سال ديگر بايد قلم وكاغذ را كنار بگذاري و هر چه مي خواهي قلمي كني بايد پاي كامپيوتر بشيني تاتيپ كني و ...با تعجب مي گفتم : شوخي كردي ماهم خنديديم ،ها ها ها ...

ولي حال كه مي نويسم (تايپ مي كنم ) همه چيزرا باور كرده ام ومي خواهم خودم را با همه چيزوقف دهم .چون دوست دارم بنويسم وبخوانم ودر شرايط موجود راهي به جز وبلاگ نويسي برايم وجود ندارد .مدتي سعي كردم به اين تقدير وعاقبت با آن همه فعاليت تن ندهم . ولي حال ديگر تسيلم شده ام .البته اصلاً منظورم اين نيست كه وبلاگ نويسي كارپيش پا افتاده ويا بي ا رزش وبيهوده است .بلكه به نظرم در شرايط موجود با توجه به فرهنگ جامعه وبلاگ نويسي بسيار شخصي و محدوداست .درواقع گستره تأثير گذاري آن بسيار اندك است .به اين جهت دوست داشتم جايي بنويسم وفعاليت كنم كه لااقل به اندازه مطبوعات موجود ،حداقل مخاطب داشته باشد .اما چون انجام آن ديگر به دلايل مختلف برايم امكان پذير نيست دوست دارم در اين فضاي مجازي آنچه درتوان دارم به منصه ظهور برسانم .

هر چند دوست خوبم كه از اونام بردم توصيه كردكه پيش ازهرگونه فعاليت در فضاي مجازي مطالب وبلاگ هاي ديگر را مطالعه كنم ،ولي چون هدف ومنظور ديگري رادنبال مي كنم ،منحصراً وبلاگ خودش راخواندم ومشغول شدم .

اما ،با توجه به اينكه قصد دارم اين مطلب نقش مقدمه را داشته باشد ،مي خواهم از اطاله كلام جلوگيري كر ده وبه ذكر موضوعاتي كه قصد دارم در اين فضا قلمي كنم اشاره ايي داشته باشم .البته يكي ازدوستان توصيه كرد وبلاگ بايد شامل مطالب نسبتاًشخصي و كوتاه باشد . ولي چون هيچ وقت به خطوط قرمزهاي بي قاعده و اجباري پايبند نبوده ام به نصيحت ايشان چندان عمل نخواهم كرد .

علاقه جديدم كه بيشتروقتم مصروف آن مي شود ادبيات وبه خصوص داستان است كه دراينجا سعي خواهم كرد داستان هاي جديدم را قراردهم .درضمن با توجه به اينكه همچنان علائق سابقم را دنبال مي كنم تا آنجا كه وقت داشته باشم موضوعات سياسي واجتماعي را در حدتوان و بضاعت مورد نقد وبرسي قرارخواهم  داد .

در پايان اين نوشتار دوست دارم اين نكته را متذكر شوم كه هنگام انتخاب قسمت ها ي مختلف براي تشكيل وبلاگ گزينه نظر خواهي از خوانندگان را انتخاب كردم .در واقع علاقه مندم كه دوستان عزيزم ضمن نقد هرگونه توصيه و نظري كه در جهت مطلوب شدن قلم وفعاليت هايم لازم مي دانند بدون رودربايستي و خجالت متذكر شوند .بدون آنكه از ناراحتي يا سرخوردگي حقير واهمه داشته باشند .

تا مطالب ديگر ....

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت توسط حسن یوسفی |